امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

اميرحسين بازيگوش

سلام عزيز دلم پسر كوچولوي خوبم امروز عصر كه از مهد مي آوردمت خونه همش ميگفتي منو ببر پارك منم كه امروز خيلي بيرون گرفتار كاروبار بودم حسابي خسته و كوفته اصلا حال اينو نداشتم كه ببرمت پارك سرما بخوري و.............. خلاصهبا چندتا شكلات مخت رو زدم اين هفته هم كه تعطيلي و من بيچاره ميكشي، مهد كه ميري خوبه حداقل با بچه ها بازي ميكني تو خونه همش نق ميزني وقتي هم كه بيرون ميريم ديگه خونه بيا نيستي از دست اين بچه ها اي خدااااااااااا و خيلي هم پسر شيطوني هستي تو خونه آروم و قرار نداري وقتي ساكتي يواشكي ميام بهت سر ميزنم ميبينم كه............. كار خراب شدي و خونه به طرز فجيعي به هم ريخته شده كه در اون لحظه ميخام خودمو رو بكشم آخه ديگه ب...
12 آذر 1390

عكساي عيد 88 با مامان بابا

امير حسين عزيزم مجبور شدم عكسا رو اسكن كنم به دلايلي فايل كلي از عكسها نابود شد اما خوشبختانه اينا رو چاپ كرده بودم كه تو وبلاگت گذاشتم اين عكسها مربوط به دومين عيدي ميشه كه با گل پسرم تحويل ميشه اولي كه يك ماه و چند روزت بود پيش عمه فاطمه است اين كه دوميه سومي تو پستاي قبليت گذاشتم تو مهد گرفتيو چهارمي ازت عكس ندارم خواب بودي منم يادم رفت بعد ازت عكس بندازم اما خداييش بعد از زايمان حسابي چاق موندما چقدر عكسها كج اسكن شدن ببخشيد ديگه ...
11 آذر 1390

نذري ديروز

باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است سلام عسلم ديروز بابايي رفت زيارت امام حسين (ع)، موقعي كه ميخواستي دنيا بياي يه نذر كوچولو براي سلامتيت كردم هرسالهاداش ميكنم .تصميم گرفتم درستش كنم اونم به تنهايي بين خودمون باشه ها تا قبل از اينكه دنيا بياي كه من پيش پدرجون كار ميكردم زياد اهل آشپزي نبودم وقتي كه دنيا اومدي كه هيچي بلد نبودم الان كه شما سه سال و نه ماهته ماماني موفق شده تا حدودي آشپزي ياد بگيره ...
11 آذر 1390

سنجش بينايي

پسر گلم ديروز سنجش بينايي توي مهد كودك داشتين.كه من بيرون خيلي كار داشتم سريع خودمو به مهد رسوندم كه پيشت باشم بگذريم از اينكه قرار بود دكتر ساعت سه بيان و تا يه ربع به پنج تاخير داشتن و از سروصداي بچه ها داشتم ديوونه ميشدم. خاله سيما هم يهو بهم خبرداد كه فرداش ميخان برن تبريز و امشب ميان خونمون كه من ميخواستم اساسي دعوتشون كنم اما شوهر خاله سيما كار داشتن.خلاصه اينكه سنجش رو انجام داديم و سريع اومديم خونه چه باروني بود همون روز. اينم كارت سنجش بينايي بعد از سنجش سريع اومديم خونه و يه چيزهايي هم براي شام تدارك ديديم و خاله سيما اومد خونمون و براي آخرين بار از خونمون وبش رو آپ كرد .الان هم رسيده خونه ولي اينترنتش قطع ش...
1 آذر 1390

اميرحسين و مهدكودك

اي امير حسين شيطون دوباره شروع كردي به نق زدن كه من مهد كودك نميرم اين همون حالتيه كه ميگه نميرم مهد و جالب اينجاس كه وقتي خونه اي اين حرف رو ميزني و مرتب نق ميزني كه نميري. وقتي پات به مهد ميرسه تا تيچرت رو ميبيني يه گودباي ميگي من در عجب ميمونم كه تا نيم ساعت پيش يه قشقرقي داشتم باهات سر مهد رفتناما حالا بدو ميره سر كلاس اونم با خنده؟؟؟ اما خوب جاي شكرش باقيه كه تظاهريه در كل دوست داري بري اما برام ناز ميكني اي شيطون تو پستاي قبليت در مورد برف نوشته بودم امروز موفق شدم بعد ازيه عالمهكلنجار رفتن با پادشاه بزرگ اميرحسين خان به حياط بريم و عكس بگيريم هر چند كه برفها آب شدن اما خب بدك هم نبود اولش كه من ه...
25 آبان 1390

سلام بر وارث غدير

بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد. غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام، علی را به برادری و وصایت خواند و در غدیر، اعلام ولایت و امامت او را فرمود. مهر بی مثال از آفتاب، نورانی تر و گرما بخش تر، صبحگاهان به اشارت او سر از خواب بر می دارد. ستارگان آسمان نیز وامدار نیم نگاه اویند و ما هم جرعه نوش جام ولای آن بزرگ، آن عزیز، آن مهربان تر از پدر، آن جاری از باران و آن خوب تر از پاکی که: شرف، بازوت گیرد تا بخیزد محبت، آب بر دست تو ریزد چه گویم مهربانی مادر توست نگاه راستی در...
23 آبان 1390

اميرحسين متعجب از ديدن برف!!!!!!!!!!!!!

پسر گلم ما تقريبا يه هفته اي تهران نبوديم رفته بوديم براي مراسم خاله سودي كه نتونستم قبل از رفتن آپ كنم. ديشب برگشتيم وقتي رسيديم در خونه با تعجب به اطراف نگاه ميكردي هي ميخواستي يه چيزي بگي ولي با تعجب نگاه ميكردي كه چي شده ما نبوديم از تاكسي كه پياده شديم.يهو گفتي مامان برف اومده snow اومده اينقدر هيجان زده بودي تا من در حياط رو باز كردم يه گوله گنده برف برداشتي و كوبيدي تو صورت من منم از اين كارت خوشم اومده بود شروع كرديم تو حياط برف بازي خلاصه كلي حال داد با پسرم برف بازي. امروز صبح هم با يه التماس به مهد رفتي نه اينكه چند روز خوش گذشته بود وحسابي بازي كردي فكر ميكردي مهد تعطيل شده. اميرحسين ميخواستم ببرمت تو حياط ازت عكس بگ...
22 آبان 1390

باران و اميرحسين

باز برای آسمون از راه رسید یهمهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِسیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد سلام پسر گلم.خوبي امروز برا خودتون از طرف مهد رفتين سرزمين عجايب تو اين هواي باروني خلاصه اينكه با يه شوق و ذوقي صبح راهي مهد شدي. داشتم توي فايل عكسات يه...
8 آبان 1390